همه ی حسابها دو دوتا چهارتا نیس، ی وقتایی ک حساب سود و زیان رو نمیکنی و با دلت چرتکه میندازی، دو دوتا میشه پنجتا ی وقتاییم میشه سه ..!! 

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
یه روز صبح از خواب بیدار میشی و میبینی همه دردا تموم شده، خوشحالی و پرانرژی‌تر از هميشه, می‌خوای هرچه‌سريع‌تر از خونه بزنی بیرون و از زندگیت لذت ببری.
ولی وقتی از جلو آیینه رد میشی میبینی تصويرت توش نيست
برمیگردی میبینی رو تخت جا‌مونده!!!

قاعدتاً آدمایی ک من رو خوب میشناسن، میدونن ک باید با چنتا شاخه گل نرگس بیان سر خاکم..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
دلقک برای خندوندن آدمها زخمهای خودش رو "قلقلک" میده... 

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
...


ادامه مطلب
+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
دیشب خواب دیدم که دارم توو خیابون پرسه میزنم، توو خیابونی ک ن سرش معلوم بود ن تهش ولی حسم میگفت قبلا اینجا رو دیدم و اومدم..شب بود هر چی میرفتم جلوتر فضا احساس ترس رو بیشتر بهم القا میکرد.. نور ماه همه جا رو نقره ای کرده بود..ترسِ باعث شد که ریتم راه رفتنم تندتر شه..تا اینکه رسیدم ب ی خونه ک حس کردم آشناست خونه ی خواهرم بود ولی پر بود از آدمایی ک نمیشناختم.. چن نفر توو آشپزخونه مشغول دید زدن چیزی یا کسی از پنجره آشپزخونه بودن و چن نفر دیگه هم لم داده بودن رو مبل و گرم صحبت ..من رو ک دیدن شناختن ..ولی من نمیتونستم بیاد بیارم این آدمها رو قبلا کجا دیدم.. برعکس  خیابون ک برام آشنا بود..ی نفر هم ک آشنا بود ب نماز ایستاده بود..

دختری ک داشت چیزی یا کسی رو رصد میکرد ، اومد طرف من و با ذوق ب اون دو نفری که قیافه ی متفکرانه ب خودشون گرفته بودن گفت: دیدین گفتم زیباست.. بعد دست من رو گرفت و برد کنار پنجره و ب ی نفر اشاره کرد و گفت نگاه کن.نگاه ک کردم تا چشم کار میکرد مزرعه و دشت و زیبایی بود ک میشد دید و یک مرد ک مقصود دختر همون بود، متوجه صدا شد و برگشت سمت من و من ب همون لحظه از خواب پریدم..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
انقد سطحی نگر شدیم ک همه چیز رو فقط در همون محدوده میبینیم؛ ملاکمون میشه همون سطح، یا دیدمون رو ببریم بالاتر یا همه چیز رو محدود نکنیم ب نگاهمون..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
بعضی از این گزارشگرا اگ لال بشن فوتبال ب مراتب زیباتر خواهد بود:)

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
از مغزی ک ن کسی را خوب میفهمد ن فهمیده شده.. سر هم کردن خزعبلاتی ک یک عمر مث سکانسی ک هرگز جایی غیر از اون حفره ی مغز اتفاق نیفتاده ..یک تصویری ک شاید همسن من باشه و مدام تکرار میشه.. و منی ک خودم رو از دور همیشه نگاه میکنم و نردبونی ک مدام تصویر من رو از خودم دورتر میکنه..!!! شاید الان من دورترین تصویر خودم در حال حاضر از خودم باشم نسبت به یک ساعت و یک روز پیش..شاید منِ تازه متولد شده سالهاست ک دارم دور شدن خودم رو از خودم میبینم و هنوز هم از این پایین دارم لای پیچ و خم این مسیر دنبال ردپای خودم میگردم ..!!مدام سیاه و سفید و مدام خاکستری و دریغ از نفوذ نور و رنگ.. شاید دنیای بسته ی من انقد خوب دنیایست، انقد امن است ک حتی خورشید هم تووش جایی نداره.. و منِ بیچاره ای ک سالهاست حتی سایه هم نداره..این من کوچک قرار است روزی دوربین را به آن من بزرگ بسپاره..روزی که قرارِ برای همیشه از رفتن بایستد و تصویر را از اون بالا ثبت کنه.. روزی ک قرارِ ی لحظه برگردم ب عقب و تمام دنیای پشت سرم رو رنگی ببینم، شاید..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
لذت و رنج چنان به هم وابسته‌اند که که اگر کسی قصد حداکثر بهره‌مندی از لذت را داشته باشد ناگزیر است بیشترین مقدار ممکن از رنج را بچشد.

تسلی بخشی های فلسفه
# آلن_دوباتن

متنی که بارها و بارها زندگیش کردم..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |