+ ولی خب برای اینکه خوشحالیم تکمیل شه این پولها رو عیدی دادم..ایشاالله یک روز مونده به بهار حال دل همگی بهاری باشه حال دل همتون خوب باشه ..واقعا این روزای آخر سال رو نمیفهمم چجوری داره میگذره فقط میدونم توو این سه هفته حداقل 6 ..7 کیلو وزن کم کردم بخاطر دوندگی آخر سال..
حالا جشن داریم تا جشن ..!!!ترقه بازی و آتیش بازی جشن نیس ..خوشحالیمون به قیمت عزادار کردن دیگران نباشه...!!!
چهار شنبه آخر سالتون مبارک
وقتی حسابی ابریم سر روی شونت میذارم
بازم مث بچگیام همش بهونه میارم
مث همون بچگیا که برنمیگرده دیگه
میشم همون که دردشو جز تو به هیشکی نمیگه
میخواهم همیشه اون دعات پشت و پناه من باشه
نگاه مهربان تو گرمی راه من باشه
#مادر خطابش میکنم..
به معنی واقعی کلمه زبونم قاصرِ برای تشکر کردن ..برای گفتن خوبیهات ...همین اشکها گواه حرفهامِ..
+ چند سالی بود که تقریبا به ی شکل این روز رو به مادر تبریک میگفتیم...آخر شب که برمیگشتیم خونه یک کیک میگرفتیم و ی کادو که دوساله پیاپی من انگشتر میگرفتم.. دوس داشتم امسال یک جور دیگه یک برنامه قشنگتر میچیدم...یک گوشی و سیمکارت گرفتم..شماره ی خودم رو سیو کردم روزت مبارک بهترینم.. گوشی رو گذاشتم خونه خودم از خونه زدم بیرون ..زنگ زدم به گوشی و مابقی ماجرا..
یکی دو روزه وانمود میکردم این روز و یادم نیس..تقریبا موفق شده بودم.. اولین باره موفق شده بودم غافلگیرش کنم :)
+ آدرس وبلاگ جدید رو همین امروز بهش دادم..منتظر کامنتتم بهترین مادر دنیا...
ی بار برای پسری فال فروش یک بار برای دخترک گلفروش و امروز برای پیرمردی ک توو سرما اسفند دود میکرد..پدر جان اسفند دود میکنی ک معرفتمان چشم نخورد..؟؟؟!!
این رو امروز از تصویرِ کجِ دیوار در آینه کنسولِ تنهایی فهمیدم ک کج بود...
بیشتر حواسمون باشه ب آدمهای اطرافمون..دلیل خوشحالیشون باشیم..!! شاید باورش برای خیلی از ماها سخت باشه اما خیلیها غم نان دارن..خیلیها تنهان..خیلیها بیمارن خیلیها شب عید میترسن شرمنده زن و بچه بشن..این آدمها رو دریابیم ..بدون اینکه عزت نفس آدمی رو له کنیم...
الخَلقُ عِيالُ اللّه ِ ، فَأَحَبُّ الخَلقِ إلَى اللّه ِ مَن نَفَعَ عِيالَ اللّه ِ
در آستانه ی سی سالگی ام..!!! بحث اعداد رو بذاریم کنار..تو این مقطع و قسمت از زندگیم احساس میکنم ب ثبات رسیدم صبوریم عجیب بیشتر شده منِ عجولِ بیطاقت عجیب احساس میکنم بزرگ شدم.. و سکوتی ک همیشه عاشقش بودم .. یاد گرفتم سکوت رو..دقیقا حال و هوای این مرحله از زندگی شبیه ب آرامش بعد از طوفانِ..توو ی کلمه بگم حس میکنم منطقی تر شدم.. اما مشکل پسندتر..!!!
+ی آزمون خیلی سخت زندگی پیش روم گذاشته شاید ب نوعی مهمترین آزمون زندگیم باشه..طی این دوسال اخیر هرگز چیزی نشده ک دلم خواسته یا شایدم دلم نخواسته ک اتفاق خاصی رخ بده..!! نشستم با دوست جدیدم کاکتوس جان حرف میزدم یا درستترش اینه ک بگم براش حرف میزدم..قرار شد این بار قبل از هر تصمیم عجولانه ای خوب فکرهامو بکنم..
+تیمهای بزرگ از بردن جام و قهرمانی خوشحال میشن تیمهای کوچیک از بردن تیمای بزرگ :))
دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه، هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا..!!!
کسالت و وقت کم و بی حوصلگی و دلخوری و...باعث شد علی رغم میل باطنیم ننویسم با وجود اینکه هر روز و هر لحظه این نیاز رو بشدت توو وجود خودم حس میکردم ک باید بنویسم..طبق معمول همیشه من هر روز چیزی داشتم برای نوشتن ..شاید گاهی لازم باشه خودت باشی و خودت.. بشرطی ک تایمش طولانی نشه..
+ چنوقته هیچ وبلاگی رو نخوندم متاسفانه..
+کمتر اذیتشون کنیم..