آقای خرچنگ: هی پسر چرا به حرفم گوش نکردی و نخوابیدی؟
باب اسفنجی: من سعی کردم بخوابم ولی بی خوابی بیشتر از من سعی کرد. 

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
گاهی نمیدانم در خواب بیدارم، یا در بیداری خوابم؟
+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |

گاهی  مثل خمیری که دست ی نونواست ی وقتاییم مث ی آهنِ گداخته ای که دست ی آهنگرِ... گاهیم مثل قطعه ای دست ی تراشکار، خودم رو توو دستای روزگار میبینم..له میشم و میسوزم و تیکه تیکه میشم..

کاش آخر این همه زجر و عذاب خوب باشه..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |

90 روز یا ب عبارتی 3 ماه گذشت از آخرین باری که اینجا نوشتم، جایی که برای اولین بار با یک دنیا ذوق و شوق ساختم، خونه ای که میخواستم و هنوز هم میخوام که داشته باشمش، تا آخر و برای همیشه.. این مدت نبودم نمیخواستم زباله های ذهنم  فضای اینجا رو آلوده کنه..کاش میشد با ی سمپاشی از دست ی سری افکار مزاحم و مسموم راحت شد، اما خب به این راحتیا نبود..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |