27 م دوماد همه رو غافلگیر کرد با اومدنش ب اهواز..و 28 مهر من خواهری رو روز تولد داداش غافلگیر کردم..5 مهر 75 تولد بهترین خواهر دنیاست..سرنوشت جوری رقم خورد که ما کیلومترها دور از هم زندگی کنیم و من روز تولدش طبیعتا نمیتونستم کنارش باشم..
11 مهر سیاهترین روز امسالم بود بدون شک.. من قرار بود اسفند ماه خاله شم ولی خواست خدا چیز دیگه ای بود ..
برای عوض کردن حال و هوای خواهری ب اصرار همسرش با خودمون آوردیم اهواز..
27 مهر بود داداش ب اتفاق همسر و فسقلشون اومدن خونه ما من اونقد سرگرم شدم با فندق شام یادم رفت.. بعد داداش و خواهری رفتن آشپزخونه گفتن مسابقه هر کی غذای خوشمزه تری درست کنه برندس ..گفتم بشرطی ک من غذارو انتخاب کنم.. گفتن قبوله و منم گفتم املت..نیم ساعت سر ب سر هم میذاشتن با قاشق مثلا میجنگیدن.. املتها رو ک آوردن یکی از یکی خوشمزه تر شده بود هر کدومم ی طعم متفاوت..شب خیلی خوبی بود ..
ساعت های اول 28 مهر ماه بود داماد زنگ زد گفت 3 میرسم نخوابین.. با هر کلکی بود سر خودم رو گرم کردم خوابم نبره..دوماد علاوه بر اینکه رابطه ش خیلی با خواهرم خوبه با تک تک مون رابطش خوبه..!!
دقیقه ها زود نمیگذشت و شاید حتی ثانیه ها .. پلکهام سنگین بود.. سر زدم ب اتاق مامان معلوم بود یکی دو ساعته خوابش برده بود.. دست خواهری رو گرفتم رفتیم بالکن شروع کردیم حرف زدن از ربط ستاره ها ب ما آدما.. خواهرم توو جمع های خودی و خونواده کاملا آدم اکتیو و پرانرژیِ .. سرحال باشه همه سرحالن.. غصه دار باشه کنار من باشه همیشه دلش قرص و البته کمتر غصه میخوره..ی ستاره کوچولو دیده چشمک زده بعد غیب شد گفت خواهری اون ستاره رو دیدی تا من بیام ببینم غیب شده بود گفت رفت فک کنم اون بچم بود اومده بود من رو ببینه بره.. اینجور جاها من می مونم چی بگم بهش فقط یواشکی ته دلم خالی میشه.. فقط خندید گفت نترس دیوونه حالم خوبه ..!!
ساعت از 3 و نیم هم گذشته بود زنگ زدیم ب دوماد گوشیش خاموش بود.. گفتم بریم بخوابیم بازم احتمالا داره سر ب سر ما میذاره.. من از شدت خستگی نفهمیدم چجوری رفتم توو اتاق و خوابم برد.. صبح بیدار شدم متوجه شدم نیم ساعت بعد اینکه خوابیدیم این رسیده.. وقتی بیدار شد دستو رو نشسته ی نیشگون از بازوی من گرفت جیغ ک زدم ی چیزی ب ترکی گفت متوجه نشدم گفتم رسیدن بخیر دوماد هپلی سلام ب روی نشسته ات داعشی.. روز خوبی بود مخصوصا ک شبش تولد دوتا از بهترینای زندگیم بود..
خلاصه ک سوره ی مهر دوتا آیه ی خیلی قشنگ داره برام یکی آیه 5 سوره ی مهرِ دومی هم آیه ی 28 مهر..
وقتی آبجیم متوجه شد بغیر از داداشم برا اونم البته با تاخیر تولد گرفتیم.. اولش فک میکردم بیاد من رو حسابی بغلم کنه و تشکر کنه ک یهو شروع کرد نمک ریختن ک چاقو کو من کیک رو ببرم بیست و چند روز گذشته تولدم دچار بحران هویت شد زود باشین ..( من عاشق این نمک ریختناشم ..)
خلاصه ک زندگی ی روز خوبه ی روز بد گاهیم خوب و بدش باهم میان سراغ آدم.. یادمون باشه خدا مث بنده هاش فراموشکار نیس..
دو سه شب پیش درحال تایپ نوشته بالا بودم ک نگاه ب ساعت کردم 2:23 دقیقه بامداد رو نشون میداد ..بعد از اون چیزی یادم نمیاد..صبح که بیدار شدم با ی مطلب نصف نیمه روبرو شدم کلی جمله و حرف توو مغزم بود ک نشد بنویسم.. مث الان ک کلی حرف و کلمه در حال جویدن مغزم هستن ولی نمیتونم بنویسم بقدری زیاد هست ک بعدها حوصله خودم هم سر بره سر خوندنش..!!! اما خب این دو سه روزی ک نبودم ب اضافه اون دو هفته مسافرت حسابی من رو تنبل کرده.. اینکه حوصله نوشتن ندارم حتی وقتی که نیاز شدید احساس میکنم برای خالی شدن برای سبک شدن ..کاش ی معلم داشتم ک مجبورم میکرد بنویسم.. بچه ک بودیم مچ دستمون درد میگرفت از مشقای سنگین الان حس میکنم مغزم سنگین شده و درد میکنه از ننوشتن از سکوت از نگفتن..
+ یاد گرفتم ب خدا اعتماد کنم ..!! درسته گاهی غم و شادی با هم میان.. درسته گاهی پر از چراهایی میشیم ک پُرمون میکنه از خالی از ی حس بی نهایت تلخ ..اما در عوض از بابت خیلی چیزها و آدمها دلمون رو قرص میکنه ..!!
+این پست رو دقیقا 8 صبح روز جمعه 6 مهر نوشتم تا انگشتم رفت سمت ثبت نوشته وارد منطقه ی کوهستانی شدیم اندیمشک خرم آباد، ک تا دو ساعت ب کل آنتن گوشی قط میشد و نشد ک ثبت بشه..میخواستم لحظه ب لحظه مسیر و برای خودم ثبت کنم و بنویسم ک نشد..
امروز نوه ی دوم خانواده دنیا اومد.. من هنوز ندیدمش ..!!
+بعد از ظهر در حالی که داشتم تمام سایتها و کانالای خبری رو، زیرو رو میکردم داداشم زنگ زد خانمش رو برده بود بیمارستان گفت زنگ زدم هم خبر بدم هم ازت بخوام دعا کنی صداش گرفته بود مشخص بود نگران بود..قرآن رو باز کردم سوره ی مریم رو شروع کردم خوندن ..
مامان جایی بود منم نوه ی اول پیشم مونده بود زنگ زدم ب مامان بگم دیدم فسقلی داشت چپ چپ نگاه می کرد ب گمونم حسودی میکرد میترسید جاش رو بگیره..
مدام زنگ میزدم و خبر میگرفتم.. ی ساعت بعد داداش زنگ زد گفت آبجی عمه شدنت برای بار دوم مبارک ..چقد این خبر کمک حالم شد..ولی خودمونیم این فسقل با خودش چی فک کرده بود ک دو هفته زودتر اومد انگار مث عمه ش عاشق شهریور بود توو ساعتها ی آخر شهریور اومد ...
97/7/1
ساعت 10 صبح بود زنگ زدم ب داداشم حالش رو بپرسم..شب قبلش جواب تلفنم را نمیداد نگران شدم.. گفت دیشب محمد رو آوردیم زنجان بستری کردیم مشکل تنفسی داشت.. گفتم چرا دیشب نگفتی ..؟ گفت نمیخواستم نگران شین..خیلی بهم ریختم..یاد روزایی افتادم که دلارام دنیا اومد و ی عالمه مشکل و استرس و بیمارستان و ... خواستم بلیط قطار بگیرم نذاشت گفت الان میاین فقط اذیت میشین دکتر گفته مشکلش زیاد جدی نیس فقط چن روز باید تحت مراقبت باشه ..غروب با عروس ک میخواستم حرف بزنم مونده بودم چجوری حرف بزنم ولی خداروشکر انقد حالش خوب بود ک حال من رو خوب کرد و باز خداروشکر انقد رابطشون با داداشم خوبه ک وقتی کنار هم هستن هیچی نمیتونه حالشون رو بد کنه..
97/7/2
امروز بعد از اینکه از مراسم برگشتم خونه دیدم فسقل اینجاست بردنش حموم ازش فیلم گرفتم قشنگ معلومِ چقد حموم رفتن رو دوس داره با اون چشای معصومش و مژه های خیس آب زل زده بود توو چشام و قند توو دلم آب میشد.. زنگ زدم ب داداش.. همچنان منتظرن این ی هفته زودتر بگذره تا بتونن محمد رو توو بغلشون بگیرن و اتاقی که بی صبرانه انتظارش رو میکشید ..عروسکها و اسباب بازیهاش تختش لباسهاش ..
+ب دور از همه ی شعارهایی که شنیدم.. هنوز نمیفهمم چطور خیلیها انقد وحشی ان ک میتونن انقدر راحت آدم بکشن..!!