شاید دیگر هرگز ننوشتم، یا شاید دوباره "باد" جوهر قلمم را ب درو دیوار این وبلاگ بپاشد..شاید هم کوچ..!!شاید جایی دیگر کوچ کردم..
اگر بگویم کمی خسته ام، میشود دروغ شاخدار.. راستش خیلی خسته ام، این آخر سالی دلم برای کسی تنگ شده، ک شاید حتی ب خوابش هم نبیند ک دلتنگش باشم، امیدارم هرکجا باشد سلامت باشد..!! دلم برای خودم تنگ شده برای منِ الهام ک سالهاست کم دیدمش، یا شاید هم هیچوقت نخواستم ک ببینمش.. خیلی جاها پا روی خرخره ی آرزوهایش(هایم) گذاشتم..!!حال غریبیست..
سه شنبه، چرا تلخ و بی حوصله؟ سه شنبه، چرا این همه فاصله؟
سه شنبه، چه سنگین!چه سرسخت، فرسخ به فرسخ ! سه شنبه خدا کوه را آفرید..
کوهی از حرفهای نگفته روی قلبم سنگینی میکند، برای حتی آدمهایی ک از آنها تنها یک تصور گوشه ی ذهنم گنجاندم..گاهی دلم میخواهد خدا را روی زمین دعوت کنم ب صرف فنجان چای بعد بنشینم ساعتها برایش بگویم و بگویم و قول بگیرم و قول دهد ک بین خودمان بماند..در انتها هم خدا برای قرص شدن دلم، دستم را ب گرمی بفشارد و بگوید، نگران چیزی نباش من همیشه کنارت خواهم بود..
زمستانهای خیلی دور خودکارمان ک نمینوشت "ها" میکردیم تا از نفسهایمان گرم شود و باز نوشتن از سر گیرد، کاش ب سادگی همان "ها" خیلی چیزها دوباره از سر گرفته شود..
من از زمستان جاماندم، لک لکها ب ناچار در اولین روز بهار مرا ب زمین آوردن، در شناسنامه ام زده اند بهار، اما تمام صفحات شناسنامه ام بوی نم زمستان میدهند، من خودِ زمستانم، از زمستان جا ماندم ک ب بهار رسیدم..
بعد از ظهر شنبه 24 اسفند 98
آخرین شنبه ی سال هم، نفسهای آخرش را میزند، این شنبه اما برخلاف تمام شنبه های سال و تمام عمر ک نخواستنی ان، پر از دلتنگیست، دلت نمیخواهد تمام شود یا لااقل این مدلی تمام شود..از هر کدام از روزهای هفته یکی یکدانه مانده، چند قدم مانده تا بهار و هیچ کس نمیداند آخرین قدمش در زمستان خواهد بود یا ب بهار خواهد رسید؟
قول میدهم اگر زمستان دیگری آمد و من بودم، قدر تک تک لحظه های اسفند را بدانم ب تلافی امسال.. ب تلافی تمام روزها و لحظاتی ک میشد ولی قدر ندانستم..
روزهای قشنگی نیست این روزها.. بجای سنبل و سمنو دستهایمان بوی الکل میدهد، کاش روزهای بی دغدغگی از راه میرسید، بی دغدغه ی ویروس و فاصله و قرنطینه بهار را با تمام وجود در آغوش میگرفتیم..
راستش خیالم راحت نیست، بابت اتفاقات بدی ک بر دیوارِ لقِ زندگی روی هم چیده شده اند و خیال افتادن دارند، خدا کند کسی بیاید و دست این اتفاقات را بگیرد ک نیفتند..!!
شاید خدا آن ماهی باشد ک چند شب پیش نصف شبی از لای پرده ی نیمه باز سرک کشید توو اتاقم، یا شایدم پروانه ی عجیبی ک دیشب حواسم از مشکلات بهش پرت شد وقتی نشست رو مچ دستم..من مطمئنم اینروزها خدا با لباس مبدل بر روی زمین امده و دردهای بشر را با سکوت مداوا میکند..راستش من اینروزها خدا را زیاد دیده ام، خدا غمگین است، برای اینهمه درد... خدا بجای دینداران ک دکان داری میکنند بجای پزشکی ک وجدان کاری ندارد بجای مهندسی ک مسئولیت سرش نمیشود بجای رئیسی ک بجای خدمت خدایی میکند؛ از بندگانش خجالت میکشد..از خواب اشرف مخلوقات شرم میکند..خدا غصه دار جانشینانش در زمین است.. اما..
بشر اینجور جاهاس ک عیارش مشخص میشه..بشر این موجود پر اادعای ضعیفِ متوهم ک هنوز با اونهمه پیشرفت و تکنولوژی نتونسته راز این مهمون سیریش رو کشف کنه..!! شایدم کشف شده هنوز لازمِ آدمهای بیشتری بمیرن..شاید خدا خیلی ناامید شده از این موجود ک داره دسته دسته با نظم و ترتیب و با مرگهای ناگهانی و دسته جمعی زمین رو خلوت میکنه شایدم خوباش دارن میرن ما موندیم واس عذاب کشیدنِ بیشتر..ی عده هم از ترس اینکه ی وقت با کرونا ویروس بمیرن نشستن با الکل صنعتی ک با وایتکس قاطی شده رسما خودکشی کردن، طفلیا نمیدونستن ی عده برای پول بیشتر حاضرن آدم بکشن، 20 سی نفر توو اهواز مردن دویس سیصد نفر رو تخت بیمارستان در حال جون دادن..!! خدایا ما ک خودمون ب خودمون رحم نمیکنیم لااقل تو رحم کن ب ما..
خیلی خستم دلم هوای تازه میخواد اخبار خوب روزای قشنگ آینده ی روشن..
اسفند را اینگونه دوست ندارم !
اسفند برای من شور و هیجان و قیل وقال دستفروشان، سرو صدای سه شنبه بازار و شنبه بازار است؛ با رنگهای چشم نوازِ بساطِ زنانِ سبزی فروش و هارمونی رنگ سبزی هایِ تازه با تربچه های سرخ نقلی ترکیبِ بویِ ماهیِ تازه و بوی سنبل
با جَرو بحثِ زوج ها بر سر خریدن و نخریدن !
اسفند، یعنی قرار با دوستان برای دورهمیِ شامِ شبِ چهارشنبه سوری با دغدغه ی "چی بپوشم؟"
و دلمشغولیِ بزرگتر: سفره ی هفت سین و رنگ و ظروفش و...
یادم باشد اسفند دیگری که بیاید ومن باشم؛ فقط به تماشا بنشینم، بدون نق زدن و غرولند، برای خرید هل و گلاب ساعتها در عطاری شلوغ شهر تماشا کنم سفارش های جورواجور زنان و دختران را، چشم هایم را ببندم و بِچِشم عطر وطعم شیرینی های را که خواهند پخت ، لبخند برلب، بی هیچ شتابی!
یادم باشد اسفند بعد، از گرانیها شکوه نکنم، برای رنگ ومش موهایم به در و دیوار نکوبم ! پرده های تور قدیمی را با عشق بشویم و بیاویزم به پنجر ه هایی که برقشان انداختم.هفت سین را با کاسه های گلسرخی جهیزیه ام که دوستشان ندارم بیارایم و در مسابقه عکس هفت سین شرکت کنم، چه اهمیتی دارد اگر مرا اُمُل بخوانند؛
حتی اگر ماهی شب هم بر سفره نباشد ، با شادی از ته دل سبزی پلو بدون ماهی را در بهترین ظرفی که دارم به زیباترین شکل تزیین کنم و با تحویل سال، همه ی آنانی را که دوستشان دارم در آغوش بگیرم و به تلافی امسال سخت به سینه بفشارمشان !
این اسفند یادم باشد و قدر بدانم همه ی انچه را که فکر میکردم ساده و پیش پا افتاده است، اما نبود !
بعضی حرفها گاهی دست میشوند، دستهایی ک حلقه میشوند دور گلویت وتا جا دارد گلویت را میفشارند..بعضیها هم صدا میشوند صدایی ک مدام عین بمب در سرت میترکد وبافت نرم مغزت رو توو جمجمه ی سختت متلاشی میکنه..گاهی هم پا میشوند و دائم و همه جا سایه ی تو میشوند دنبال تو راه می افتند..!! این حرفها قاتلانی بلفطره هستن ک آدمهای زیادی را ب کشتن دادن، آدمهایی ک هر روز در خیابان یا نیمکت پارک یا پشت چراغ قرمز یا غرق کتاب و یا در کافه با انها روبرو میشویم..دنیا پر از جنازه هایه ک ی روزی ی جایی با حرفی بی رحمانه ب مسلخ مرگ فرستاده شدند، بی هیچ گناهی..!!
یکی از دوستانم پزشکِ و جزو کادر درمانِ کرونا ویروسِ، وقتی برای اطمینان خاطرِ خودم ازش میخوام درباره ی اوضاع برام بگه، بعد از حرفاش موضوع کاملا برعکس میشه و خودم شروع میکنم ب دلداری دادن ب اون، کرور کرور آدم دارن کد میخورن توو بیمارستانا اونوقت هنوز فقط چن نفر فوتی اعلام میکنن جالبه!!! من هیچ تخصص پزشکی ندارم ولی توو دلداری دادن متخصصم..اوضاع احوال بشدت تهوع آوره..از احتکار مایحتاج اینروزای مردم توسط ی سری زالو (ماسک 3 چهار تومنی رو بده 6تومن 7 تومن 18 تومن آخه؟بیست تومن؟) تا جدی نگرفتن این فاجعه توسط مردم و دروغ و سانسوری ک رسانه ملی مدام داره ب خورد مردم میده و بازم ملت همیشه در صحنه ای ک فقط جوک میسازه..این ویروس هیچیم ک نداشت باعث شده ی عده ک با بهداشت فردی غریبه بودن بخاطر ترس از جونشونم شده ب بهداشت اعتقاد پیدا کنن، ما وسواسیا روانی نشیم صلوات...بدبختی ما اینکه احساس مسئولیت مرده بینمون، حداقل بخاطر آدمایی ک صادقانه و فقط بخاطر احساس مسئولیت دارن توو بیمارستانا شبانه روزی تلاش میکنن ک تلفات ب حداقل برسه هر لحظه تو فشار و استرس و هر روز خودشون دارن تست میدن.. کاش تک تک ما سعی کنیم مراقب خودمون و اطرافیانمون باشیم، یعنی اگ روبوسی نکنیم رد تُف رو صورت هم نذاریم از محبتها کم میشه؟ بجای روبوسی بهم میرسین ماسک بدین بِهَم ارزشش از بزاق دهانی ک قرارِ بعد بوس رو صورت هم بذاریم بهتره..!! شدیدا حالم گرفتس احساس خفگی میکنم،آدم جون دوستی نیستم ولی خیلیِ دهها هزار نفر بخاطر ی ویروسِ پررویی ک بخواب هم نمیدید بتونه اینهمه آدم از پا در بیاره بیاد جولان بده و کسی فعلا کاری از دستش برنیاد واسش کم کردن روش.. ی عمر زندگی کن توو خواب آرزوهات و باد داشته هات.. بعد ی ویروسی ک حتی ننه باباشم قبولش ندارن بیاد اینجوری زندگی میلیونها آدم رو بهم بریزه..بعد بعضیا ازش بعنوان بهترین و بی دردترین راه خودکشی اسم میبرن، خب تو میخوای بمیری حرفی نیس اون جامعه ای ک تو ازش خسته شدی هنوز تووش بچه های کوچیک ک میتونن آینده روشن داشته باشن و آدمهای مسنی ک کمترین حقشون اینه ک خوب بمیرن ن به ویروس کرونا، وجود داره..
پشت پنجره چای دارچینی ام رو قلوپ قلوپ نوش میکردم، پشت پنجره ی اتاقی ک رو ب شهری خاکستری و ابری باز میشد..
صبح بود حوالی ساعت یازده و من منتظر مهمان.. پنجره رو باز کردم نفس تنگیم رفع شد بوی اسفند ماه بود ک گره خورده بود ب سبزه ی سالِ نویی ک نمیدونستم بهش میرسم یا ن، اسفند همیشه برای من بوی رفتن میداد.. چن روزی بود ک بخاطر سحرخیزیم ی چیزی کشف کردم ک صدای گنجشکها قبل از طلوع آفتاب خواستنی تره..
راستش دلم میخواست دوباره میتونستم لحظه ب لحظه هوای اسفند ماه رو توو ریه هام ببلعم.. نفس عمیقی کشیدم اینبار بجای رفع تنگیِ نفس دوباره ب سرفه افتادم کرونا یا هوای سنگین اسفندماه یا هر چیز دیگه.. پنجره رو بستم و ترجیح دادم ب شخصی فکر کنم ک دلم میخواست تمام کوچه خیابونای این شهر رو باهاش قدم بزنم، هوا هوای عاشقی کردن بود ولی دلم نمیخواست باز زخمهای گذشته سر باز کنه دلم نمیخواست دوباره اشتباه کنم برای همین ترجیح دادم از فکرهای دوس داشتنی بیرون بیام و افسارم رو ندم دست دلم، ب معادله ای فک کردم ک سالهاست نتونستم حلش کنم..
اومدم از دلتنگیم برات بنویسم، هر چی مینوشتم با اشکهام پاک میشد، چقد اینروزا کم میارمت بابا، 16سال داشتمت و شونزده ساله ک ندارمت..سالهاست ک تمام مسیرهای سخت زندگی رو بدون تو دویدم هرچی بیشتر دویدم کمتر رسیدم، هر چی سنم بالاتر رفت جای خالیت رو بیشتر احساس کردم..راستش حسودیم میشه بهرکی ک هنوز میتونه دستای باباشو لمس کنه حسودیم میشه بهرکسی ک میتونه سر رو شونه باباش بذاره..تک تک عکساتو امروز بوسیدم ولی امروز فقط عطر آغوش امن و پدرانه ت میتونست آرومم کنه نشستم و نشستم و زل زدم ب تک تک عکسات و بی صدا گریه کردم بی هق هق فقط اشک بود ک از چشمام میبارید و دلتنگی، من حتی اگر خوشبختترین آدم دنیا هم باشم باز هم بدون تو ی آدم خوشبختِ غمگینم..کاش میشد بجای خیالت بجای عکست خودت رو بوسید و ب آغوش کشید..
گلهای نرگس بدون شک از دستان تو بوئیدنیترند..
مرسی ک حالم رو میفهمی و در شبی ک شانزده سال از رفتن بابا میگذشت کنارم بودی..مرسی ک میفهمی دختری رو ک خودش هم نتونسته خودش رو بفهمه..❤..