قطار عمر با سرعت گذشت، و من همچنان بر پیادهرویِ قدیم ایستاده بودم نخها را برای در امان ماندن از سرمای زمستانی میریسیدم که در شُرُف فرارسیدن بود و فراموش کرده بودم که درون من است!
#می زيادة
هر موقع حرفی از تغییر زده بشه، هیجان زده استقبال میکنم.. اما زمانی که با جدیت دنبال عملی کردنش باشم، دوسدارم کسی باشه که منصرفم کنه؛ که برگردم از تصمیمم.. همه چیز از اونجا شروع شد که من فروردین متولد شدم، فروردینیها در برابر هر نوع تغییری از خودشون مقاومت نشون میدن..!!! مثلا من خیلی دیر خودم رو با شرایط جدید وفق میدم..چون هر بار احساس میکنم من متعلق به مقطع قبلی زندگی خودم هستم و اینجوری زمان رو از دست میدم. از اینجایی که من هستم فاصله ای نمونده تا تغییر تا کلنجار تا کز کردن و کم کم به شرایط جدید عادت کردن، فاصله ای نمونده تا شروع فصلی جدید از زندگیم.. از اینجا که من هستم فقط اضطراب هست تردید و اندکی اندوه و دلتنگی و دیگر هیچ..از اینجا که هستم خدا هست و نور هست و روزنه ای امید برای جنگیدن با احوال بد..
جانا قول داده ای؛ قبل از پریدن عطر گلهایی که لای دفترهایم خشکاندم..بیایی...!!
نمیدونم آیندگان کتاب تاریخی که از ما بنویسن اسمشو چی میذارن، ولی پیشنهاد میدم در توضیحش بنویسن : نسلی که آتش گرفت ولی از خاکسترش هیچ ققنوسی برنخاست ...!
از نشانه های کیسه تن بودن میشه به پرتو پلا گویی اشاره کرد..اینها صغیر و کبیر مکتبشون از درد بیشعوری رنج میبرن :)
تا ی قدمی رهن کردن خونه ی مورد پسند پیش رفتیم، یهو منتفی شد.. هفته ها وقت گذاشته بودم.. البته ک چن کیلو اعصاب ناقابل از من نیست و نابود شد.. این مدت بعضی از شبها با پا درد خوابیدم، تنها مزیت خوبی که این دوندگیا داشته اینه که به وزن ایدهآلم رسیدم.. هنوز یک ساعت نگذشته بود از خاطر جمع شدنم بابت خونه که یک تماس تلفنی آب سردی شد رو همه ی زحماتم..!!دلسرد شدم. صبحی که دیر بیدار شی بخاطر تا دیر وقت بیدار موندن بهتر از این نمیشد، دو سه روز تمام مشغول تهیه و تدارک برای فرزند خونده های دوستت باشی از ژل رولی تا انواع و اقسام ریسه تولد رو خودت آماده کنی و فقط ربع ساعت وقت کنی ی دوش بگیری، توی این سرما با ی عالمه وسیله که بخاطر دیر اومدن ماشین مجبور میشی دوتا کوچه ی عریض و طویل رو پیاده بری و نوک دماغت از سرما بی حس شه و بارون همینجوری ی ریز بخوره به سرو صورتت و پله های داغون خونه ی دوستت رو دوتا یکی بری اونم با پاهای بی حس شده از سرما..فقط از ترس اینکه مبادا دیر برسی مشکل پیش بیاد.. !!
از رضا پرسیدم خاله تولده کیِ امشب؟ گفت تولد دنی (دانیال)پسر عموِ که میخوان غافلگیرش کنن، باورش شده بود.. وقتی کیک رو آوردن نوشته ی روی کیک رو که خوند از خوشحالی چشاش قلب شده بود..مادرم بخاطر همسایه ی عزادار فقط اومد کادو داد رفت.. صبح امروز توو مراسم تشییع جنازه دیدم چقد گریه میکرد، راستش خانمِ اون مرحوم ی بیماریِ صعب العلاج داره سه تا دختر دارن، مادرم میگفت کاش بخاطر بچه هاش بتونه جون سالم بدر ببره..امروز وقتی پشت سر مرده لااله الا الله گفته میشد ناخودآگاه بغضم ترکید، آدمها اینجور مواقع بخاطر خودشون گریه میکنن..
پشت پلکهای شب، شهری در مه فرو رفته.. و سرمای سنگینی ک وحشیانه چنگ میزند بر ریه های من...!!! تمام تار و پود سرما را با فنجانی قهوه به چالش میکشانم..
# لحظه نوشت
مادرم عاشق صدایِ بارونه..خیلی از شبهایی که بارون نم نم میباره مث امشب، زودتر به رختخوابش میره، طبق معمول کتابی یا تسبیحی برمیداره و با خودش خلوت میکنه..قیافه ی من رو ک طبق معمول داد میزد نگرانی رو که دید گفت خوبم صدای بارون آدم رو آروم میکنه، میبره به گذشته ها، من از بچگی عادت داشتم صدای بارون رو که میشنیدم بخوابم شبا البته..
مادرم از صدای رعد و برق وحشت داره منم همینطور.. شبهایی که فقط بارونِ انگار مادرم خیالش راحته که چیزی خوابش رو آشفته نمیکنه.. الان اون خوابِ البته به لطف قرصهایی که میخوره، و من نگران اینکه رعد و برقی حال خوب و آرامش امشبش رو بهم بزنه، امشب چقدر ذوق کودکانه از چهره اش میبارید وقتی از بارون میگفت..
کاش میتونستم شبیه بارون باشم بوقت دلتنگی و دلشوره هاش.. من هنوز نتونستم بقولی که بهش دادم عمل کنم، چیزی که مدنظر منه پیدا کردنش سخته..حال مادرم که خوب باشه میخنده، مادرم که بخنده دل منم قرصِ دنیای منم قشنگتره، مدتهاست مادرم نمیخنده، شاید از وقتی پدرم برای همیشه رفت، بعد از اون مادرم تمام بار سنگین زندگی رو به تنهایی به دوش کشید، مادرم تنهایی غصه میخورد و نگران میشد ، کسی کنارش نبود..راستش عمر سالهای بودن پدرم از نبودنش کمتره، و این خودش گواهیِ بر تنهاییهای این بانوی دوسداشتنی.. من همیشه دلواپس اتفاقاتی هستم که آرامش رو از چشای مادرم میگیره، راستش اگر خنده دار نبود از خدا درخواست میکردم که رعده و برق کمتری بزنه تا خواب مادرم آشفته نشه، روزها بارها از آدمها درخواست کردم حواسشون به چینی نازک تنهایی مادرم باشه ولی انگار آدمها مث خداشون مهربونی کردن بلد نیستن..
از آخرین باری که قرار بود حرف بزنم، زمان زیادی میگذره.. حرفامو یادم رفته.. راستش من ن عاشقم ن فارغ، ن آبم ن قایق، ن غرق میکنم ن نجات میدم.. ن گرفتار آدمیم ن آدمی گرفتار من..من فقط گاهی گرفتار خودم میشوم..!!