کاش امکانش وجود داشت و میتونستیم، ی قسمتهایی از زندگیمون رو که شامل اتفاقات و لحظات و آدمهای اشتباهِ و چیزی جز رنج وغم و اندوه نداره رو بُرش بدیم، قیچی کنیم بندازیم دور، بعدش این سر زندگی رو دوباره به اون سر زندگی بخیه میزدیم و وصل میکردیم..
کاشکی زندگی مث ی کوله پشتی بود، مختصر و مفید فقط چیزای خیلی ضروری رو بر میداشتیم..
همه ی آدمها خسته ان، رو شونه ی همشون دنیا دنیا زندگی نکرده وجود داره..همشون دنبال اینن ی روز بشینن بقچه ی زندگی رو باز کنن و آرزوهای بزرگ و کوچیکشون رو به دیوار امنی سنجاق کنن و روز شمار بذارن توو تقویمی که تووش نشدن و نرسیدن و جاموندن جایی نداشته باشه..اما این روز انگار هیچوقت قرار نیست برسه ..شاید نباید زندگی رو انقدر جدی میگرفتیم، که مجبور بشیم ی عمر برای افتادن یک اتفاق خوب منتظر بمونیم و غافل از قافله عمر...
گفتم: راستش رو بخوای کاکتوس هم پیش من دوام نمی آورد، نمونه ش دوتا کاکتوسیِ که به 6 ماه نرسیده، پیشِ من از بین رفتن.. گفت: من کاکتوس نیستم، اگ نباشی نمیتونم دووم بیارم..
همیشه تا فرصت گیر می آورد من را عجول خطاب میکرد، از من میخواست صبور باشم..!!
حالا من خیلی وقت است که دیگر آن دخترک هولِ عجول نیستم، دیگر برای چیزی عجله به خرج نمیدهم، آنقدر صبوری را از بر شده ام که برای تمام رسیدنها، دیر میکنم، جز تو...!!!
میگن گربه ها منطق هستن و سگهام همون احساسات..اینارو کنار هم بذاری به جون هم می افتن..