شبها کارم شده بافتن خیالهایی ک، روز برای شکافتنش زحمت زیادی متحمل نمیشه کافیه تا یک سرِ نخ را کشیده.. تا تمام رشته ی افکارو خیال پردازیهام از هم گسیخته بشه.. تا من بمانم و ی کلافی ک همیشه سردرگمِ..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
خدا وقتی بخواد ب آدم عزت بده، ب جیبش نگاه نمیکنه..ب قلبش نگاه میکنه.

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
لی لی بس است..

سوییچ ماشین را برداشتم و بعد مدتها میخوام توو این هوا رانندگی کنم..

اگر برنگشتم، بدونین رانندگیم افتضاحِ :)

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
بدون تردید هیچ دیوانه ای در این هوای بارونی و این خیابونای آب گرفته مانتوی بلند نمیپوشه..فک میکنم تنها دختر دیوونه ی این شهر منم دختری با مانتوی مشکی بلند، وقتی باد دستِ دامنِ کلوشِ مانتویش را گرفته و به این طرف و آن طرف میبَرَد تا دختری ک خیال داشت از هر آنچه هست لذت ببرد، از باد و باران و زمین و زمانِ خیس، دلهره ی کثیف شدن لباسش را نداشته باشد..!! دختری ک میخواهد دست کودک درونش را بگیرد و تمام خیابانهایی ک از آنها خاطره داشت را بگردد و بچگی های نکرده اش را لی لی برود..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
و چقد خوش سلیقه و فهیم بوده کسی ک اسمت رو انتخاب کرده "مَه ناز" ...

همیشه تنت سالم باشه بی نظیرترین "مادر" دنیا..و جذابترین مامان بزرگ.. همیشه باشی و سایه ت بالا سرمون باشه..🌷

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
تولدت مبارک بانو❤

+کامنتها رو  آخر شب جواب میدم

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |

عصر پاییزی ؛ مرتضی پاشایی 

 

بهت پیله کردم نمی مونی پیشم

نه میمیرم اینجا نه پروانه میشم …

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
این که تو درست میگی، معنیش این نیست که من اشتباه میگم. تو زندگی رو از دیدگاه من نمیبینی...!!

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
آن خانم نویسنده چ چیزی را قیچی ذهن نامیده؟؟! ب گمانم تخیل بود..ک تصویرهای ذهن را یکی یکی خوب یا بد برش میدهد و دیر یا زود در دنیای بیرونی و واقعی قابل مشاهده خواهند بود :)

یکی بیاید این قیچی لامصب را از ذهن من بگیرد..نابلد است بیم آن میرود ک کار دست همه دهد :)

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
عصبانیتش رو حواله کرده بود ب پاهاش چنان گامهای بلند و سریعی برمیداشت ک آدم خیال میکرد دویِ استقامت شرکت کرده.. ی ده متری ک جلوتر افتاد و متوجه نبودنم شد ایستاد و پشت سرش رو نگاه کرد، منم همونطور نگاش میکردم .. برگشت گفت تو چرا اونجا وایسادی..؟ گفتم خب کجا بیام؟ اصن کجا داری میری؟ بگو منم بدونم..با ی قیافه ی حق ب جانب برگشت طرف من و همونجوری ک رو دور تند بود دسم رو گرفت و منو کشون کشون همراه خودش میبرد ک دسم رو کشیدم طوری که دستم از دستش ول شد.. با حرص و جوش بهش گفتم بدم میاد از آدمهایی که میتونن مث بچه ی آدم آروم راه برن ولی مث اسب یورتمه میرن..!! گفت باشه کجا بریم گفتم هرجا دوس داری میریم بشرطی ک مث آدم راه بری..بدون تردید دیدن منظره ی قشنگ پل هفتم یا همون آبشار رنگین کمان خالی از لطف نبود..مخصوصا که شب بود و تازه شهر از خمیازه های روز خلاص شده بود..و اون هارمونی فوق‌العاده ای ک بین نورپردازی و صدای آب وجود داشت و آرامشی که ب آدم منتقل میکرد.. ب فاصله ی یکی دو متری از ی خانوم و آقا نشستیم.. ب احتمال زیاد زن و شوهر بودن و اینجور ک از شواهد و قرائن بر می اومد مربی بودن و داشتن سر اَرِنج و چیدمان تیم بحث میکردن البته کاملا دوستانه (چقد امروز بابت افتتاح  ورزشگاه جدید فولاد خوشحال شدم)  این خانوم و همسرش  ب احتمال زیاد فکر میکردن ما از طرف تیم رقیب اومدیم جاسوسی  وتاکتیکهاشون رو قراره لو بدیم.. ک ب محض نشستن ما دو سه متری فاصله گرفتن..!! یکم بالاتر بوی زغال و دود و جوجه و صد البته کنارش قلیون بلند شد.. هوام ک خنکِ خنک.. ب فاطمه گفتم دختر تو مرض داری اونهمه ب مادرت میپری؟ گفت ب خودم مربوطِ مادر خودمه.. گفتم اینجوریِ برای چی ب من زنگ زدی؟ گفت آخه رو اعصابه..!! تا کی من هر وقت خسته و کوفته از سرکار ک برمیگردم باید این بساط فال و قهوه و این مزخرفات باشه..؟ آخه کی وقت کرده اونهمه خرافاتی شه..؟ گفتم با دعوا آخه؟ خب تو ک صب تا شب سرت ب کارت گرمه برادرتم ک تهرانِ .. هیچ کدومم  نمیپرسین شب تا صبح صبح تا شبش چجوری میگذره..نمیگین این بنده خدا تنهاست..من کارش رو تایید نمیکنم خودم از این بندو بساط حالم بهم میخوره، ولی سر مامانت حق نداری داد بکشی.. یک ساعت تمام بحث میکردیم و فاطمه ای ک وقتی قهر کنه و از خونه بزنه بیرون ب هیچ صراطی مستقیم نمیشه ..آخرش ی اس ام اس ب مامانش داد و مادرش ک بلافاصله زنگ زد بهش..
+دو ساعت بعدش ک داشتم ظرفهای شام رو میشستم از کف غلیظ مایع ظرفشویی حباب بلند شد ردشو گرفتم، نمیدونم چن ثانیه طول کشید.. من رو پرت کرد ب شاید 20 سال پیش.. فقط میدونم هنوزم دسم میسوزه از آب داغی باز کرده بودم و از پشت دستکش دسم سوخت..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
گاهی زندگی خلع سلاحمون میکنه.. با دست خالی جنگیدن فقط اونجاش جذابِ ک تو میدونی قدرت ایمان تنها سلاحیِ ک تو رو شکست ناپذیرت میکنه..!

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
ب گمونم تمام تلاشم برای زندگی کردن بخاطر سپری کردنش باشه، فقط بگذره و تمام.. وگرنه فاصله من با اونچه ک اسمش زندگیِ زمین تا آسمونِ.. تعریف  داره زندگی.. اینکه چقد نزدیک باشی ب زندگی و لمسش کنی، اینکه برات ی تصویر گنگ و محو نباشه، اینکه منتظر نباشی کسی برات بسازه یا تقدیمت کنه یا مثل یک میوه برسه تا بچینیش ... !! میتونه چیدنی باشه مث ی پازل هزار تکه ک ن از قبل روش کار کردی ن تصویرش رو دیدی..! !

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
نمیدونم شایدم خوابهام داره تعبیر میشه..!! من هنوزم آدمها رو تو همون قدو قواره و سایزی ک  گذشته توو ذهنم باقی گذاشته میبینم...!!

+اگ آدمها ب اندازه ی دانششون حرف میزدن چ دارالسکوتی میشد دنیا...!!

دردها رو با هیچ خطی نمیشه نوشت.. با هیچ زبونی نمیشه گفت..دردها بی صاحب نمیشن ک هر کسی بفهمدشون...!!! هر دردی صاحبی داره..!!! باور کن از سر عادت نیست این حالم...دردهای من خیلی دردن...

........................................................

مردم می‌گن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می‌مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانه‌وار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر می‌کند. ببین چی بهت می‌گم، راسخ‌ترین آدمی که می‌شناسی به احتمال قوی با تو کاملاً بیگانه‌ست و همین‌طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد می‌کنه. ممکنه ده سال توی اتاق اداره کنارش بشینی و تمام این جوانه‌زدنها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هر کسی که ادعا می‌کند یکی از دوستانش در طول سال‌ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره‌ی واقعی رو نمی‌فهمه. 

جزء از کُل
استیو تولتز

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
شال و کلاه کردم و زودتر از خونه زدم بیرون تا بدقولی نکرده باشم، هر چن دو روز تاخیر خودش کلی بدقولی محسوب میشد ، ولی بازم خیلی فرقی نمیکنه وقتی انتهای مسیر مشخصِ، راهمون یکی نیست؛ ولی ب رسم ادب باید میرفتم..!! تا ساعت 7 کلی مونده و من دارم از هوای آزاد لذت میبرم..

خوش باشین حتی اگر مث من قرارِ برید خیلی منطقی آب پاکی رو بریزید روی دست ی نفر..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
اگر مانده بودی؛ امید

بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگـر مـوج دریـا تـا ابـد هـم پـر از دیـدنی بود

با تـو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خـودم هـم نبـودم

بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
عجیبِ انگار این سقفِ کبود ذهن من رو خونده باشه ک میخواستم ازش چن خطی بنویسم رعد و برقی زد، صداش خوفناک بود ولی توو دلش هیچی نیس جز قطرات بارونی که ما برایش شعر زیاد گفته ایم.. بدون شک پای تمام لحظات شاعرانه و عاشقانه همه ی ماها امضایی از باران است،رد پای باران است..الان ک مینویسم باران شروع کرد خود را به شیشه پنجره کوفتن..من قطره ها رو میدیدم سرخوشانه مث بچه ای بازیگوش خود را به شیشه ی پنجره میکوبند، کاش میشد باران شد... و باز هم رعد و برق غرش آسمونی ک دلش گرفته ..آسمون ی تیکه ابرِ، زمین ی دست خیس..و تمامِ من تو..!! باد زوزه میکشد و بر قلب من چنگ میزند.. آخر آهنگی غمگین سر میداد..!! و کاسه ی آشی ک یخ کرد و از دهن افتاد..!!!

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
مگه ممکنه بیفته از نفس تیمه من نبضه یه ورزشگاهه

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
توو 90 دیقه صدای شیپور بجای بازیکن حریف روح و روان من رو نشونه رفته بود.. مامان میگفت: نگاه نکن دسامو گرفت، گفت: ببین دستات یخ کرده ..

چیه بچه هاتون رو میدین من نگه دارم عاشقم میشن.. فسقل تمام خونه رو گذاشت رو سرش وقتی دید موقع بازی باهاش حرف نمیزدم..با جیغ زدن جلب توجه میکرد نگاشم ک میکردم با ذوق جیغ میزد..مامان گفت بیا اینور بگیر از بین رفت .. نای بغل کردنش رو نداشتم.. دقیقه 80 بازی از حالت عمودی به افقی در اومدم حس میکردم فشارم افتاده.. یهو دیدم مامان فسقل رو گذاشت رو سینم اینم شروع کرد خوردن صورت من همینجوری با حرص سرو صدا میکرد.. نمیتونستم چیزی از گزارش بازی متوجه بشم.. از همون اول ی جورایی میدونستم نشدنیِ..ولی اینا قهرمانایین ک سزاوار بهترین و بیشترین تقدیر و تشکرن درود بر شرف و غیرت همشون..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
احساس میکنم همون ی ذره حال خوبی ک توو وجودم مونده اینروزا، همون ته انرژی رو هم با ی دستگاه مکنده ی ساکشن، از وجودم کشیدن بیرون .. 

حیف که ب حقشون نرسیدن بچه ها..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
محمد فقط 50 روزشه.. از این 50 روز 15 روزش رو بیمارستان بستری بوده.. الان گوشی داداشم رو دیدم بیمارستان ازش فیلم گرفته.. یهو دلم خیلی براش تنگ شد..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
وقتی بابام از دنیا رفت، خواهرم فقط 7 سالش بود؛ الان 22 سالشِ متاهلِ و اگ دنیا بهش سخت نمیگرفت قرار بود اسفند ماه همون روزایی ک بابام رو از دست دادیم مادر بشه..اون اوایل (وقتی بابام تازه از دنیا رفته بود) مدام میگفت: بابا دوسم نداره و میزد زیر گریه..گریه ی سخت.. گریه ی ی بچه ی بهونه گیر ن.. عین آدم بزرگها گریه میکرد.. چن شب پیش زنگ زدم ب داداش گفتم موتورت هست یکم بریم بگردیم عاشق موتورم.. ماشین رو برد پارکینگ.. با موتور اومد و ب یاد چن سال پیش من و داداش و خواهری شروع کردیم گشتن تو سکوت شب هوام سرد بود..تا 3 نصف شب بیرون بودیم ی عالمه با هم حرف زدیم بازم بیاد قدیما.. از بچگیامون دعواهامون از دوستامون از خاطراتمون گفتیم.. مگه میشه صحبت از گذشته باشه و حرفی از بابا زده نشه..اولش حال هممون خوب بود تا وقتی آبجی اون خاطره ی تلخ و عروسکها رو نگفته بود.. بغضش ترکید.. من تا حالا ندیده بودم گریه ی داداشم رو.. چقد تلخ و سنگینِ چقد بدِ دیدن اشک ی مرد.. آخرشم خودش رو زد ب اون راه و شروع کرد خندیدن و شروع کرد سر ب سر ته تغاری گذاشتن.. لپاشو میکشید موهاشو زیر شالش شلوغ میکرد دماغش رو میکشید.. گریه و خندمون قاطی شده بود. چهره ی من و خواهری وقتی گریه میکنیم بشدت تابلو میشه دماغا قرمز لپا قرمز چشا کاسه ی خون، خواهری باز گفت ولی من مطمئنم دوسم نداره..اون موقع شماها همه فک میکردین چون بچم میگفتم ولی هنوزم میگم دوسم نداشت.. ولی من بیشتر از همه دلم برای اون تنگ میشه خیلی دوسش دارم.. زود بود برای رفتنش .. زود بود برای اینکه ما توو اون سن ی شبه بزرگ شیم .. زود بود برای مادرم ک بشکنه..الانم ک هر کدوم سرمون ب زندگی خودمون گرمه.. فقط تو کنارشی آبجی .. از خودگذشتگی کردی هممون راضی هستیم از زندگیمون تو بخاطر مامان داری از زندگیت و جوونیت میزنی، نذاشتم ادامه بده.. براش دوتا خاطره از بابا گفتم ک وقتی ک تنها دو سالش بود.. گفتم: هنوزم مطمئنی بابا دوست نداشت..؟ ن تولد ن مرگ وقتی میدونی و میدونم ب اختیار ما نیست ن زمانش ن چگونگیش..پس چرا سال هاست با این احساس بد داری خودت رو آزار میدی روح بابا هم در عذابِ. از خوابِ عجیبِ ی ماه پیشم براشون گفتم و اون نامه ی ترسناک ک یهو داداش مثلا میخواست اضطرابش رو پنهون کنه ولی نتونست گفت بیخود کرده..توام نمیخواد ب این چیزا فک کنی.. خواب زن چپِ..برگشتیم خونه بوی نم بارون توو ریه هامِ..صبح رو با ی خبر بد از خواب بیدار شدیم.. پدر شوهر خواهری صبح موقع اذان خانمش میبینه بی‌حرکت توو رختخوابش افتاده دستش رو میگیره میبینه همینجوری دست بی جون می افته..میبرن بیمارستان و الان چن روزیِ ک توو کماست و قلبش ضعیف میزنه.. ی مرد نازنین ک من باورم نمیشه ممکنه دیگه هیچوقت نبینمش.. چقدر شبیه ب باباست و چقد خواهرم وابستشِ و چقد اون خواهرم رو دوس داره، حتی بارها دخترش ب شوخی اعتراض میکنه و پدرشوهرآبجی  میگه خودتون بیاد نیاد مریم ی چیز دیگس از دختر عزیزترِ..5 صبح پنجشنبه خواهری ب اتفاق  مامان و داداشم رفتن زنجان و منی ک تنهاییام بیشتر شد.. خواهر عجیب دنیای آدم رو پر میکنه..اون با حال بد اومد اهواز و قرار بود با حال خوب برگرده ک این اتفاق لعنتی..

وقتی دوماد چن روزی ب دیدن خواهری اومد و بعد چن راز برگشت زنجان حاج آقا قبل از هر چیزی گفته چرا دخترم رو با خودت نیاوردی و دلتنگشم..خواهرم رفت با حواس پرت و دلی آشوب و چشمی اشک آلود..

وقتی رفتن تنهاتر شدم ..صبحها مادرم چای دم میکرد و من روز هام رو نمیتونم بدون چای شروع کنم.. بدون چای همیشه ی چیزی کمه.. وقتی این دو روزه مامان نبود.. ب اندازه ی انگشتای دو تا دستم چای دم کردم با طعم و عطر متفاوت..ولی هیچکدوم اون چایی نشد ک مامان دم میکرد ..بهتره اینجوری بگم بدون مامان همیشه یک چیزی کمه .. خونه بی روح میشه ..صبح که بیدار میشدم فسقل رو آماده میکردم با هم میرفتیم توو خیابون..با اون چشای خوشرنگش ب همه چی با تعجب نگاه میکرد از کنار هرکسیم رد میشدیم برای اون آدم میخندید و دستاشو می آورد جلو همه رو میخواست بغل کنه .. انگشت اشارمو محکم توو دستش نگه داشته بود.. باهم رفتیم نشستیم توو پارک.. گنجشک میدید با ذوق جیغ میزد بهش گفتم ب جوجو سلام کن ب جوجو بگو بیا بازی کنیم اون شروع میکرد چنگ انداختن ب موهای من و سرو صورتم..بعد سرش رو میذاشت لای گردنم و بغلم میکرد این یعنی خسته شده و باید برگردیم خونه تا شب 4 بار با هم بیرون رفتیم .. ی خانم پیری هم ک بنده خدا فکر میکرد بچه ی منِ میگفت دخترم این شیر براش خیلی مفید نیس خودت بهش شیر بده.. گفتم شیر مادرشِ منتها کار داشت منم باید نگهش دارم .. گفت فک کردم بچه خودته خیلی شبیه ب توئه .. گفتم ن من عمه ی این فسقلم..

دیشب مامان اومد و خونه دوباره روح گرفت..صبح زنگ زدیم حال حاج آقا رو بپرسیم مامان شروع کرد به گریه کردن.. گفت تو بیا صحبت کن من نمیتونم ..هری دلم ریخت ..آبجیم گریه میکرد مامانم اصلا طاقت شنیدن و دیدن گریه خواهری و نداره.. مث اینکه وقتی باحاج آقا حرف میزنن عکس العمل نشون میده و دستش تکون میخوره.. پسر کوچیکش و خواهرم اجازه داشتن برن صحبت کنن .. مریمی گفته بابا بلند شو مگه نگفتی دلت برام تنگ شده ببین اومدم نمیخوای بغلم کنی ..

من از کما رفتن آدما ن خاطره خوبی دارم ن دل خوش .. 

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
خوبی همیشه فرکانس قوی داشته آدمای خوب همیشه دعای خیر.. انرژی مثبت پشت سرشونه..
بنابراین این ماییم ک مشخص میکنیم دیگران برامون خوب بخوان یا بد..آدم خوب توو زندگیم کم نیس، بدون شک احساس خوبی ک نسبت بهشون دارم اتفاقی نیست و اونها خوبی رو از دنیای درونشون ب دنیای بیرون منتشر کردن و انتقال دادن.. دعای خیر کمترین کاریِ ک میشه در حقشون انجام داد..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
خداوندا ما ک دستمون کوتاهه، نمیرسه ولی تو حواست ب آدم خوبای روزگار باشه..تو خدایی.. دستامونُ نیگاه خالیِ خالیِ.. نذا ته دلمونم خالی باشه..

#الهی و ربی من لی غیرک

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
میرود کز ما جدا گردد ولی.. جان و دل با اوست، هر جا میرود..!!

#رهی معیری 

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
حسی در من برای من شعر میگوید، وقتی ک با تصور خیال تو از خواب برمیخیزم..!!!چیزی شبیه ب لالایی یک مادر، برای کودکی ک میان خواب و بیداریست..!!

#دل نگار

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
توو دعواهای بزرگتر بی تردید آدمها دنبال سهم بزرگتری هستن..!!سهم بزرگتری از مال و مکان و عشق و توجه و هر چیزی از این قبیل ک سرش دعوا زیاده ..!!

یکی از غم انگیزترین لحظات زندگیم وقتی بود ک دختر بچه ی 5،6 ساله ای با حسرت به داشته های من ک نمیدیدمشون، نگاه میکرد..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
من حافظه ی فوق العاده قوی دارم، اما چیز زیادی از زندگی ام یادم نمی آید..زندگی ک مبنای آن بر تکرار بود..!!! من فقط لحظاتی رو ب یاد دارم ک ن تکرار شدند و ن تکراری بودند...!!!

و من چقد از این عقربه های ساعت ک مثل اسبی چموش میتازند و رام نمیشوند دلگیرم ..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
ن شالم رو سفت بسته بودم ن قدمهام رو سفت برمیداشتم...فقط دستهامو سفت مشت کرده بودم توو جیب مانتوم، حتی وقتی بارون دیوونه وار میبارید ..!!!

 

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
وقتی باران بجای شستن غمها و خاطرات، غبار رویشان را بشوید..!!

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |
دیروز که گفتم گریه لازمم، اهمیت ندادی.. الان ک حالم خوش نیس دیگه گریه هم دردی رو دوا نمیکنه..!! 

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام