بیاد روزهای سرخوشیم ب یاد کودکانه های وجودم برای بزرگ شدن و شبیه مادر شدن.. لباسهای مادرم را تن کردم.. امروز اما ن کفشهایش برایم بزرگ و از پایم در می آمد ن لباسهایش گشاد.. حتی بعضی از لباسها کوتاه بود..!! حس دختر بچه های شلوغی رو داشتم ک درد جایی در لغت نامه شان نداشت.. عطر پیراهن مادرم گلهای روی روسریش بهشت را بر روی زمین آورده بود..از بچگی دلم میخواست بزرگ ک شدم شبیه مادرم بشوم.. یک بانوی بی نظیر یک مادر پرستیدنی.. مادرم زیبا بود و هست و خواهد ماند..از وقتی ک یادم می آید دلم میخواست شبیه او باشم..ن آنجلینا جولی ن نیکل کیدمن هیچ کدام ب گرد پای مادرم نمیرسن ک عقده پیدا کنم خودم را تیکه تیکه کنم برای زیبا شدن.. امروز ک لباسهایش را پوشیدم و مانند بچگیهایم زیر انبوهی از لباسهای تمیز و مرتب و خوشبو و رنگارنگش گم شدم بازهم خنده های مادرم کودک درونم را نوازش میکرد لباسهای مادرم اندازه ام بود اما هر جور با هر خط کش و چرتکه ای حساب میکردم میدیدم من او نمیشدم مادرم امنترین آغوش دنیاست مادرم دریاست مادرم دنیاس مادرم ماه است مادرم خورشید است خدا تمام کائناتش را در وجود مادرم خلاصه کرده..!!!
ن ..من برای بزرگ شدن کوچک بودم .. مادرم عین آسمون تمام زندگیمو در بر گرفته سایه اش..میدانی (.....)؟ گاهی ب این فکر میکنم ک من انقدی هستم و دارم ک دخترم مرا انگونه بخواهد ک من مادرم را؟؟؟
+این متن رو خیلی دوسش دارم.. چند ماه پیش دلی برای مادرم نوشتم..
برچسبها:
یک فنجان دلنوشت,
مادرم,
حقیقت