بعد از سالها دور بودن از کسانی که اگر بودن بدون شک زندگیم  شکل دیگه ای ب خودش میگرفت جور دیگری رقم میخورد..دیروز و امروز از بهترین لحظات زندگیم رو سپری کردم در کنار این آدمها...شاید من این بین تنها کسی باشم ک بعد از ی دوره ی خوب همه ی دوستام ب اجبار ازم دور شدند هر کدوم بنا ب ی دلیلی ب شهری کوچ کرد.. و تنها دلیلی که باعث شد بعد از اون همه سال ما باز دور هم جمع بشیم همین نرفتن من بود.. سالها تو بیخبری بودیم ..وقتی عزیزی رو ک سالها ندیدی بغلش میکنی انگار تمام گذشته و خاطرات رو ی جا بغل کردی ..ما کی وقت کردیم اینهمه بزرگ شیم ما قرار بود کنار هم باشیم ..ما قرار بود تمام خاطراتمون با هم باشه..وقتی بعد از گذشت سالها هنوزم دوستت تو رو اگنس صدا کنه ..وقتی هنوزم جای زخم زیر چانه ات  ک ب سختی دیده میشه رو یادش باشه ..وقتی که کنارم بودن و من باز احساس دلتنگی میکردم شاید دلتنگی تمام سالهایی ک نبودن نمیدونم ی چیزی شبیه به بغض.. زندگی هنوز خیلی اتفاق برای غافلگیر کردن ما داره..


برچسب‌ها:
یک فنجان زندگی
+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |