چن وقت پیش گوشهام رو سوراخ کردم تا بتونم گوشواره هایی ک روز تولدم کادو گرفته بودم رو بندازم گوشم ..چن روز پیش از ی نفر خواستم کمک کنه گوشواره هامو بندازم ...ولی گوش چپم جرواجر شد و با هر بدبختی و خون و خونریزی بود گوشواره رو انداختیم..ولی برای گوش راستم نتونستم اعتماد کنم ب اون شخص و با وجود تمام اصرار هاش گفتم ک بیخیال انداختن این یکی شدم، این می اومد طرفم عزرائیل از دور برام بای بای میکرد.. تا اینکه امروز بعد از مدتها بخاطر دلتنگی ب محل کارم رفتم .. اومدم گوشی رو از کیفم دربیارم ک گوشواره از کیفم افتاد..داداش منم وقتی اینو دید جریانم براش گفتم گفت بده خودم میندارم برات ..خلاصه داشت گوشواره رو مینداخت ک یهو ی بنده خدایی اومد توو از اونجایی ک ما رو نمیشناخت و نسبتمون رو نمیدونست قیافش شده بود عینهو بوفالوی عصبانی .. و از اونجایی ک خداخیلی حواسش ب آبروی بنده هاشِ...مادر خانم زنگ زدن و با هر دویمان صحبت کرد..ایشونم ک خودشون رو آماده کرده بودن برای ی کتاب نصیحت کردن و توپیدن ب ما قیافش شبیه ب ی بوفالوی مهربون شد..و از سر کنجکاوی ن فضولی انگار که کشف شگفت انگیزی کرده باشن گفتن عه پس شما خواهر برادرین چ جالب ..

#قضاوت ممنوع

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |