14 سالِ ک با مُهری نماز میخونم ک تربت کربلاست.. نمازی ک بارها شده نخوندمش تا اینکه خودش من رو میخوند و باز میخوندمش.. عمو از کربلا برام آورد..!!

14 سالِ شبِ اول محرم بابا میاد ب خوابم ..!! چهارده سالِ پیش همچین شبی، دقیقا وقتی بزرگترین امیدها رو داشتم برای برگشتن پدر..ولی بابا میون ی دنیا بُهت و ناباوری من برای همیشه رفت.. شبی که انتظار داشتم بعد بیست و چند روز  بابا بهوش بیاد چشماش رو باز کنه ولی چشماش برای همیشه بسته موند..!!! گاهی روزگار چیزهایی رو از آدم میگیره ک خیلی ب داشتنشون ب بودنشون و موندنشون مطمئنِ..

غروبای محرم برام ی جور ناجوری دلگیرِ.. انگار سینم رختشورخونه باشه .. هر لحظه و هر دقیقه انگار کسی قلبم را از جا کنده و باز بگذارد سرجایش ...دلهره هایم غصه هایم دلتنگی هایم را از خواب بیدار کرده و به جان من انداخته باشد..!!!

امروز تمام دلتنگیهایم را  تووی دفتری نوشتم ..این یک خط از چن صفحه دلتنگی ام بود برای پدری که دیشب باز هم ب خوابم آمد و با هم بستنی توت فرنگی خوردیم..بستنی توت فرنگی ک دیروز غروب مادر گرفته بود ولی از شدت حال بد توو فریزر فراموش شد.. اون هایی ک من رو میشناسن خوب میدونن ک فقط وقتی خیلی حالم بدِ بستنی هایم آب میشود...!!

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |