امروز نوه ی دوم خانواده دنیا اومد.. من هنوز ندیدمش ..!!
+بعد از ظهر در حالی که داشتم تمام سایتها و کانالای خبری رو، زیرو رو میکردم داداشم زنگ زد خانمش رو برده بود بیمارستان گفت زنگ زدم هم خبر بدم هم ازت بخوام دعا کنی صداش گرفته بود مشخص بود نگران بود..قرآن رو باز کردم سوره ی مریم رو شروع کردم خوندن ..
مامان جایی بود منم نوه ی اول پیشم مونده بود زنگ زدم ب مامان بگم دیدم فسقلی داشت چپ چپ نگاه می کرد ب گمونم حسودی میکرد میترسید جاش رو بگیره..
مدام زنگ میزدم و خبر میگرفتم.. ی ساعت بعد داداش زنگ زد گفت آبجی عمه شدنت برای بار دوم مبارک ..چقد این خبر کمک حالم شد..ولی خودمونیم این فسقل با خودش چی فک کرده بود ک دو هفته زودتر اومد انگار مث عمه ش عاشق شهریور بود توو ساعتها ی آخر شهریور اومد ...
97/7/1
ساعت 10 صبح بود زنگ زدم ب داداشم حالش رو بپرسم..شب قبلش جواب تلفنم را نمیداد نگران شدم.. گفت دیشب محمد رو آوردیم زنجان بستری کردیم مشکل تنفسی داشت.. گفتم چرا دیشب نگفتی ..؟ گفت نمیخواستم نگران شین..خیلی بهم ریختم..یاد روزایی افتادم که دلارام دنیا اومد و ی عالمه مشکل و استرس و بیمارستان و ... خواستم بلیط قطار بگیرم نذاشت گفت الان میاین فقط اذیت میشین دکتر گفته مشکلش زیاد جدی نیس فقط چن روز باید تحت مراقبت باشه ..غروب با عروس ک میخواستم حرف بزنم مونده بودم چجوری حرف بزنم ولی خداروشکر انقد حالش خوب بود ک حال من رو خوب کرد و باز خداروشکر انقد رابطشون با داداشم خوبه ک وقتی کنار هم هستن هیچی نمیتونه حالشون رو بد کنه..
97/7/2
امروز بعد از اینکه از مراسم برگشتم خونه دیدم فسقل اینجاست بردنش حموم ازش فیلم گرفتم قشنگ معلومِ چقد حموم رفتن رو دوس داره با اون چشای معصومش و مژه های خیس آب زل زده بود توو چشام و قند توو دلم آب میشد.. زنگ زدم ب داداش.. همچنان منتظرن این ی هفته زودتر بگذره تا بتونن محمد رو توو بغلشون بگیرن و اتاقی که بی صبرانه انتظارش رو میکشید ..عروسکها و اسباب بازیهاش تختش لباسهاش ..