ب گمونم دست جغدها رو از پشت بستم توو نخوابیدن ..!! تمام دیشب رو بیدار بودم، کوله ام رو بستم و گذاشتم ی گوشه و خودم نشستم توو بالکن و دونه دونه خونه هایی ک یکی یکی خاموشی میزدن رو میشمردم..ساعت 4:45 راه افتادیم و این بار دونه دونه ستاره هایی ک محو میشدن رو میشمردم.. و هوای خنکی ک داشت روشن میشد و بادی ک لای موهام میرقصید و پلکهامو نوازش میکرد...
+این پست رو دقیقا 8 صبح روز جمعه 6 مهر نوشتم تا انگشتم رفت سمت ثبت نوشته وارد منطقه ی کوهستانی شدیم اندیمشک خرم آباد، ک تا دو ساعت ب کل آنتن گوشی قط میشد و نشد ک ثبت بشه..میخواستم لحظه ب لحظه مسیر و برای خودم ثبت کنم و بنویسم ک نشد..