دلم میخواد بنویسم.. از روزا و شبایی ک این چنوقته داشتم.. از عمق درد و رنج و شادی ک یهو باهم ب سراغم اومدن .. از اشکها و لبخندهام.. از خستگی هام از دلواپسی هام از دلخوشی هام .. !! اما بشدت عاجزم .. هنوزم معتقدم یکی از خوشبختترین آدما کسیِ ک بتونه تمام خودش رو از لای جوهر خودکار عبور بده و سرازیر کنه رو برگه..اصلا هر جا..فقط خودش رو بنویسه.. دردهاش رو خوشحالیاش رو..

دو سه شب پیش درحال تایپ نوشته بالا بودم ک نگاه ب ساعت کردم 2:23 دقیقه بامداد رو نشون میداد ..بعد از اون چیزی یادم نمیاد..صبح که بیدار شدم با ی مطلب نصف نیمه روبرو شدم کلی جمله و حرف توو مغزم بود ک نشد بنویسم.. مث الان ک کلی حرف و کلمه در حال جویدن مغزم هستن ولی نمیتونم بنویسم بقدری زیاد هست ک بعدها حوصله خودم هم سر بره سر خوندنش..!!! اما خب این دو سه روزی ک نبودم ب اضافه اون دو هفته مسافرت حسابی من رو تنبل کرده.. اینکه حوصله نوشتن ندارم حتی وقتی که نیاز شدید احساس میکنم برای خالی شدن برای سبک شدن ..کاش ی معلم داشتم ک مجبورم میکرد بنویسم.. بچه ک بودیم مچ دستمون درد میگرفت از مشقای سنگین الان حس میکنم مغزم سنگین شده و درد میکنه از ننوشتن از سکوت از نگفتن..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |