وقتی بابام از دنیا رفت، خواهرم فقط 7 سالش بود؛ الان 22 سالشِ متاهلِ و اگ دنیا بهش سخت نمیگرفت قرار بود اسفند ماه همون روزایی ک بابام رو از دست دادیم مادر بشه..اون اوایل (وقتی بابام تازه از دنیا رفته بود) مدام میگفت: بابا دوسم نداره و میزد زیر گریه..گریه ی سخت.. گریه ی ی بچه ی بهونه گیر ن.. عین آدم بزرگها گریه میکرد.. چن شب پیش زنگ زدم ب داداش گفتم موتورت هست یکم بریم بگردیم عاشق موتورم.. ماشین رو برد پارکینگ.. با موتور اومد و ب یاد چن سال پیش من و داداش و خواهری شروع کردیم گشتن تو سکوت شب هوام سرد بود..تا 3 نصف شب بیرون بودیم ی عالمه با هم حرف زدیم بازم بیاد قدیما.. از بچگیامون دعواهامون از دوستامون از خاطراتمون گفتیم.. مگه میشه صحبت از گذشته باشه و حرفی از بابا زده نشه..اولش حال هممون خوب بود تا وقتی آبجی اون خاطره ی تلخ و عروسکها رو نگفته بود.. بغضش ترکید.. من تا حالا ندیده بودم گریه ی داداشم رو.. چقد تلخ و سنگینِ چقد بدِ دیدن اشک ی مرد.. آخرشم خودش رو زد ب اون راه و شروع کرد خندیدن و شروع کرد سر ب سر ته تغاری گذاشتن.. لپاشو میکشید موهاشو زیر شالش شلوغ میکرد دماغش رو میکشید.. گریه و خندمون قاطی شده بود. چهره ی من و خواهری وقتی گریه میکنیم بشدت تابلو میشه دماغا قرمز لپا قرمز چشا کاسه ی خون، خواهری باز گفت ولی من مطمئنم دوسم نداره..اون موقع شماها همه فک میکردین چون بچم میگفتم ولی هنوزم میگم دوسم نداشت.. ولی من بیشتر از همه دلم برای اون تنگ میشه خیلی دوسش دارم.. زود بود برای رفتنش .. زود بود برای اینکه ما توو اون سن ی شبه بزرگ شیم .. زود بود برای مادرم ک بشکنه..الانم ک هر کدوم سرمون ب زندگی خودمون گرمه.. فقط تو کنارشی آبجی .. از خودگذشتگی کردی هممون راضی هستیم از زندگیمون تو بخاطر مامان داری از زندگیت و جوونیت میزنی، نذاشتم ادامه بده.. براش دوتا خاطره از بابا گفتم ک وقتی ک تنها دو سالش بود.. گفتم: هنوزم مطمئنی بابا دوست نداشت..؟ ن تولد ن مرگ وقتی میدونی و میدونم ب اختیار ما نیست ن زمانش ن چگونگیش..پس چرا سال هاست با این احساس بد داری خودت رو آزار میدی روح بابا هم در عذابِ. از خوابِ عجیبِ ی ماه پیشم براشون گفتم و اون نامه ی ترسناک ک یهو داداش مثلا میخواست اضطرابش رو پنهون کنه ولی نتونست گفت بیخود کرده..توام نمیخواد ب این چیزا فک کنی.. خواب زن چپِ..برگشتیم خونه بوی نم بارون توو ریه هامِ..صبح رو با ی خبر بد از خواب بیدار شدیم.. پدر شوهر خواهری صبح موقع اذان خانمش میبینه بیحرکت توو رختخوابش افتاده دستش رو میگیره میبینه همینجوری دست بی جون می افته..میبرن بیمارستان و الان چن روزیِ ک توو کماست و قلبش ضعیف میزنه.. ی مرد نازنین ک من باورم نمیشه ممکنه دیگه هیچوقت نبینمش.. چقدر شبیه ب باباست و چقد خواهرم وابستشِ و چقد اون خواهرم رو دوس داره، حتی بارها دخترش ب شوخی اعتراض میکنه و پدرشوهرآبجی میگه خودتون بیاد نیاد مریم ی چیز دیگس از دختر عزیزترِ..5 صبح پنجشنبه خواهری ب اتفاق مامان و داداشم رفتن زنجان و منی ک تنهاییام بیشتر شد.. خواهر عجیب دنیای آدم رو پر میکنه..اون با حال بد اومد اهواز و قرار بود با حال خوب برگرده ک این اتفاق لعنتی..
وقتی دوماد چن روزی ب دیدن خواهری اومد و بعد چن راز برگشت زنجان حاج آقا قبل از هر چیزی گفته چرا دخترم رو با خودت نیاوردی و دلتنگشم..خواهرم رفت با حواس پرت و دلی آشوب و چشمی اشک آلود..
وقتی رفتن تنهاتر شدم ..صبحها مادرم چای دم میکرد و من روز هام رو نمیتونم بدون چای شروع کنم.. بدون چای همیشه ی چیزی کمه.. وقتی این دو روزه مامان نبود.. ب اندازه ی انگشتای دو تا دستم چای دم کردم با طعم و عطر متفاوت..ولی هیچکدوم اون چایی نشد ک مامان دم میکرد ..بهتره اینجوری بگم بدون مامان همیشه یک چیزی کمه .. خونه بی روح میشه ..صبح که بیدار میشدم فسقل رو آماده میکردم با هم میرفتیم توو خیابون..با اون چشای خوشرنگش ب همه چی با تعجب نگاه میکرد از کنار هرکسیم رد میشدیم برای اون آدم میخندید و دستاشو می آورد جلو همه رو میخواست بغل کنه .. انگشت اشارمو محکم توو دستش نگه داشته بود.. باهم رفتیم نشستیم توو پارک.. گنجشک میدید با ذوق جیغ میزد بهش گفتم ب جوجو سلام کن ب جوجو بگو بیا بازی کنیم اون شروع میکرد چنگ انداختن ب موهای من و سرو صورتم..بعد سرش رو میذاشت لای گردنم و بغلم میکرد این یعنی خسته شده و باید برگردیم خونه تا شب 4 بار با هم بیرون رفتیم .. ی خانم پیری هم ک بنده خدا فکر میکرد بچه ی منِ میگفت دخترم این شیر براش خیلی مفید نیس خودت بهش شیر بده.. گفتم شیر مادرشِ منتها کار داشت منم باید نگهش دارم .. گفت فک کردم بچه خودته خیلی شبیه ب توئه .. گفتم ن من عمه ی این فسقلم..
دیشب مامان اومد و خونه دوباره روح گرفت..صبح زنگ زدیم حال حاج آقا رو بپرسیم مامان شروع کرد به گریه کردن.. گفت تو بیا صحبت کن من نمیتونم ..هری دلم ریخت ..آبجیم گریه میکرد مامانم اصلا طاقت شنیدن و دیدن گریه خواهری و نداره.. مث اینکه وقتی باحاج آقا حرف میزنن عکس العمل نشون میده و دستش تکون میخوره.. پسر کوچیکش و خواهرم اجازه داشتن برن صحبت کنن .. مریمی گفته بابا بلند شو مگه نگفتی دلت برام تنگ شده ببین اومدم نمیخوای بغلم کنی ..
من از کما رفتن آدما ن خاطره خوبی دارم ن دل خوش ..