عجیبِ انگار این سقفِ کبود ذهن من رو خونده باشه ک میخواستم ازش چن خطی بنویسم رعد و برقی زد، صداش خوفناک بود ولی توو دلش هیچی نیس جز قطرات بارونی که ما برایش شعر زیاد گفته ایم.. بدون شک پای تمام لحظات شاعرانه و عاشقانه همه ی ماها امضایی از باران است،رد پای باران است..الان ک مینویسم باران شروع کرد خود را به شیشه پنجره کوفتن..من قطره ها رو میدیدم سرخوشانه مث بچه ای بازیگوش خود را به شیشه ی پنجره میکوبند، کاش میشد باران شد... و باز هم رعد و برق غرش آسمونی ک دلش گرفته ..آسمون ی تیکه ابرِ، زمین ی دست خیس..و تمامِ من تو..!! باد زوزه میکشد و بر قلب من چنگ میزند.. آخر آهنگی غمگین سر میداد..!! و کاسه ی آشی ک یخ کرد و از دهن افتاد..!!!
+
تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام
|