عصبانیتش رو حواله کرده بود ب پاهاش چنان گامهای بلند و سریعی برمیداشت ک آدم خیال میکرد دویِ استقامت شرکت کرده.. ی ده متری ک جلوتر افتاد و متوجه نبودنم شد ایستاد و پشت سرش رو نگاه کرد، منم همونطور نگاش میکردم .. برگشت گفت تو چرا اونجا وایسادی..؟ گفتم خب کجا بیام؟ اصن کجا داری میری؟ بگو منم بدونم..با ی قیافه ی حق ب جانب برگشت طرف من و همونجوری ک رو دور تند بود دسم رو گرفت و منو کشون کشون همراه خودش میبرد ک دسم رو کشیدم طوری که دستم از دستش ول شد.. با حرص و جوش بهش گفتم بدم میاد از آدمهایی که میتونن مث بچه ی آدم آروم راه برن ولی مث اسب یورتمه میرن..!! گفت باشه کجا بریم گفتم هرجا دوس داری میریم بشرطی ک مث آدم راه بری..بدون تردید دیدن منظره ی قشنگ پل هفتم یا همون آبشار رنگین کمان خالی از لطف نبود..مخصوصا که شب بود و تازه شهر از خمیازه های روز خلاص شده بود..و اون هارمونی فوقالعاده ای ک بین نورپردازی و صدای آب وجود داشت و آرامشی که ب آدم منتقل میکرد.. ب فاصله ی یکی دو متری از ی خانوم و آقا نشستیم.. ب احتمال زیاد زن و شوهر بودن و اینجور ک از شواهد و قرائن بر می اومد مربی بودن و داشتن سر اَرِنج و چیدمان تیم بحث میکردن البته کاملا دوستانه (چقد امروز بابت افتتاح ورزشگاه جدید فولاد خوشحال شدم) این خانوم و همسرش ب احتمال زیاد فکر میکردن ما از طرف تیم رقیب اومدیم جاسوسی وتاکتیکهاشون رو قراره لو بدیم.. ک ب محض نشستن ما دو سه متری فاصله گرفتن..!! یکم بالاتر بوی زغال و دود و جوجه و صد البته کنارش قلیون بلند شد.. هوام ک خنکِ خنک.. ب فاطمه گفتم دختر تو مرض داری اونهمه ب مادرت میپری؟ گفت ب خودم مربوطِ مادر خودمه.. گفتم اینجوریِ برای چی ب من زنگ زدی؟ گفت آخه رو اعصابه..!! تا کی من هر وقت خسته و کوفته از سرکار ک برمیگردم باید این بساط فال و قهوه و این مزخرفات باشه..؟ آخه کی وقت کرده اونهمه خرافاتی شه..؟ گفتم با دعوا آخه؟ خب تو ک صب تا شب سرت ب کارت گرمه برادرتم ک تهرانِ .. هیچ کدومم نمیپرسین شب تا صبح صبح تا شبش چجوری میگذره..نمیگین این بنده خدا تنهاست..من کارش رو تایید نمیکنم خودم از این بندو بساط حالم بهم میخوره، ولی سر مامانت حق نداری داد بکشی.. یک ساعت تمام بحث میکردیم و فاطمه ای ک وقتی قهر کنه و از خونه بزنه بیرون ب هیچ صراطی مستقیم نمیشه ..آخرش ی اس ام اس ب مامانش داد و مادرش ک بلافاصله زنگ زد بهش..
+دو ساعت بعدش ک داشتم ظرفهای شام رو میشستم از کف غلیظ مایع ظرفشویی حباب بلند شد ردشو گرفتم، نمیدونم چن ثانیه طول کشید.. من رو پرت کرد ب شاید 20 سال پیش.. فقط میدونم هنوزم دسم میسوزه از آب داغی باز کرده بودم و از پشت دستکش دسم سوخت..
+
تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام
|