دستم رو زیر آب خنک گرفتم و تا جایی ک عطشم برطرف میشد با کف دستم آب خوردم.. حس شیرین بعد از ظهرای تابستونِ بیست و چن سال پیش رو دوباره لمس کردم..آب از نوک دماغ تا چانه ام میچکید.. ظاهرا خانم همسایه ک ب آلزایمر مبتلا بود و ی روز تمام گم شده بود رو ساعت 4 صبح در حالی ک از سرما ب خودش میلرزید رو توو پارک محل پیدا میکنن..و من نمیدونم چرا انقد عاشق پرسپولیسم..!!من خیلی ب ولنتاین اعتقادی ندارم ولی برای عشق و دوس داشتن احترام قائلم و اعتقاد دارم هر چیزی ک آدمها رو بهم وصل کنه و هر بهونه ای ک به ماها یادآوری کنه ک از بودن بعضی آدمها چقد حالمون خوبه و هر اتفاقی که باعث بشه بیشتر قدرشون رو بدونیم و بهشون بگیم ک چقد برای ما ارزش دارن رو باید زنده نگه داشت..امروز من از لابلای اون پانسمان مختصر انگشت برادرم درد رو حس میکردم، اون لبخند میزد و من چیزی ب قلبم چنگ میزد..!!
+
تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام
|