مادرم عاشق صدایِ بارونه..خیلی از شبهایی که بارون نم نم میباره مث امشب، زودتر به رختخوابش میره، طبق معمول کتابی یا تسبیحی برمیداره و با خودش خلوت میکنه..قیافه ی من رو ک طبق معمول داد میزد نگرانی رو که دید گفت خوبم صدای بارون آدم رو آروم میکنه، میبره به گذشته ها، من از بچگی عادت داشتم صدای بارون رو که میشنیدم بخوابم شبا البته..
مادرم از صدای رعد و برق وحشت داره منم همینطور.. شبهایی که فقط بارونِ انگار مادرم خیالش راحته که چیزی خوابش رو آشفته نمیکنه..   الان اون خوابِ البته به لطف قرصهایی که میخوره، و من نگران اینکه رعد و برقی حال خوب و آرامش امشبش رو بهم بزنه، امشب چقدر ذوق کودکانه از چهره اش میبارید وقتی از بارون میگفت..
کاش میتونستم شبیه بارون باشم بوقت دلتنگی و دلشوره هاش.. من هنوز نتونستم بقولی که بهش دادم عمل کنم،  چیزی که مدنظر منه پیدا کردنش سخته..حال مادرم که خوب باشه میخنده، مادرم که بخنده دل منم قرصِ دنیای منم قشنگتره، مدتهاست مادرم نمیخنده، شاید از وقتی پدرم برای همیشه رفت، بعد از اون مادرم تمام بار سنگین زندگی رو به تنهایی به دوش کشید، مادرم تنهایی غصه میخورد و نگران میشد   ، کسی کنارش نبود..راستش عمر سالهای بودن پدرم از نبودنش کمتره، و این خودش گواهیِ بر تنهاییهای این بانوی دوسداشتنی.. من همیشه دلواپس اتفاقاتی هستم که آرامش رو از چشای مادرم میگیره، راستش اگر خنده دار نبود از خدا درخواست میکردم که رعده و برق کمتری بزنه تا خواب مادرم آشفته نشه، روزها بارها از آدمها درخواست کردم حواسشون به چینی نازک تنهایی مادرم باشه ولی انگار آدمها مث خداشون مهربونی کردن بلد نیستن..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |