تا ی قدمی رهن کردن خونه ی مورد پسند پیش رفتیم، یهو منتفی شد.. هفته ها وقت گذاشته بودم.. البته ک چن کیلو اعصاب ناقابل از من نیست و نابود شد.. این مدت بعضی از شبها با پا درد خوابیدم، تنها مزیت خوبی که این دوندگیا داشته اینه که به وزن ایده‌آلم رسیدم.. هنوز یک ساعت نگذشته بود از خاطر جمع شدنم بابت خونه که یک تماس تلفنی آب سردی شد رو همه ی زحماتم..!!دلسرد شدم. صبحی که دیر بیدار شی بخاطر تا دیر وقت بیدار موندن بهتر از این نمیشد، دو سه روز تمام مشغول تهیه و تدارک برای فرزند خونده های دوستت باشی از ژل رولی تا انواع و اقسام ریسه تولد رو خودت  آماده کنی و فقط ربع ساعت وقت کنی ی دوش بگیری، توی این سرما با ی عالمه وسیله که بخاطر دیر اومدن ماشین مجبور میشی دوتا کوچه ی عریض و طویل رو پیاده بری و نوک دماغت از سرما بی حس شه و بارون همینجوری ی ریز بخوره به سرو صورتت و پله های داغون خونه ی دوستت رو دوتا یکی بری اونم با پاهای بی حس شده از سرما..فقط از ترس اینکه مبادا دیر برسی مشکل پیش بیاد.. !!

از رضا پرسیدم خاله تولده کیِ امشب؟ گفت تولد دنی (دانیال)پسر عموِ که میخوان غافلگیرش کنن، باورش شده بود.. وقتی کیک رو آوردن نوشته ی روی کیک رو که خوند از خوشحالی چشاش قلب شده بود..مادرم بخاطر همسایه ی عزادار فقط اومد کادو داد رفت.. صبح امروز توو مراسم تشییع جنازه دیدم چقد گریه میکرد، راستش خانمِ اون مرحوم ی بیماریِ صعب العلاج داره سه تا دختر دارن، مادرم میگفت کاش بخاطر بچه هاش بتونه جون سالم بدر ببره..امروز وقتی پشت سر مرده لااله الا الله گفته میشد ناخودآگاه بغضم ترکید، آدمها اینجور مواقع بخاطر خودشون گریه میکنن.. 

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |