قطار عمر با سرعت گذشت، و من همچنان بر پیادهرویِ قدیم ایستاده بودم نخها را برای در امان ماندن از سرمای زمستانی میریسیدم که در شُرُف فرارسیدن بود و فراموش کرده بودم که درون من است!#می زيادة
ما فکر میکردیم جهاناز تنهایی مان بزرگتر است ،چمدان برداشتیم وراه افتادیم ... به هر کجا که رسیدیم تنهایی دهان باز کرد و جهان از چمدان مان ریخت !... 👤افسانه سعدی خانی
HoMe EmaiL ProFiLe MozHgaN