مغزم سوت میکشد، تو بگو تا بنویسم..
بنویسم از مردمان عجیبی که دروغ را باور میکنند و راست را دروغ میپندارند، برای من قهرمانها همیشه موجوداتی افسانه ایند، حتی شنیدن از آنها من را به وجد می آورد.. بعد فک کنید قهرمانی در دنیای واقعی کشف کنم، قهرمانی ک تماما و بظاهر شبیه به خیلی از ماهاست..راه میرود، لبخند میزند، مث تمام آدمهای عادی لباس میپوشد..با این تفاوت که با کلمه ی ترس بیگانه است، مگر میشود برای آدمهای نترس نمرد؟!!!
آخر هم نگفتی و مسکوت ماند، چه باک که من برای آرام شدن قلبم مینویسم..وگرنه که این نوشته ها لیاقت میخواست تا صاحبشان باشی..
خوش آمدی که این شهر و دیار هم مثل من شیفته ی قهرمانهاست...