قدیما صبحها کمی خیال خوش و آرزوی شیرین در چایمان میریختیم، و هم میزدیم و چای شیرین صبحانه مان تمام روزمان  را میساخت..

اما حالا چه؟ هر روز صبح خبری تلخ در چای کهنه دم تازه جوش صبحانه میریزیم..هضم نمیشود اینهمه تلخی.. قدیما کسی صبحها نمیمرد، لااقل کمی زندگی در جیب لباس همه بود اما حالا چه؟ صبح نشده مرگهای دسته جمعی، هواپیما، اتوبوس، جنگ، ترور...!!! حالا بجای زندگی و امید، مشتی مرگ و دلهره در جیب همه ست، جیبها نخ نما شده، دیگر جای سوزن انداختن ندارد برای خبرهای بد جیبهای تازه ای بدوزید که آنطور که معلوم است خیال تمام شدن ندارد..

+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |