او موهایم را میبافت و من خیالاتم را.. او مویی در دست و من خیالی در سر.. دستهای او لای موهایم وخیالات من در سرم میرقصید..او میگفت و من میشنیدم، او میدید و من تصور میکردم ، کوهی از باور است مقابل یک دنیا تردیدم.. اما...!!!
از حرف ب حرف الفبای فارسی هزار هزار گلوبند از جنس شعر برای قلبش دارم..