من از زمستان جاماندم، لک لکها ب ناچار در اولین روز بهار مرا ب زمین آوردن، در شناسنامه ام زده اند بهار، اما تمام صفحات شناسنامه ام بوی نم زمستان میدهند، من خودِ زمستانم، از زمستان جا ماندم ک ب بهار رسیدم..
ما فکر میکردیم جهاناز تنهایی مان بزرگتر است ،چمدان برداشتیم وراه افتادیم ... به هر کجا که رسیدیم تنهایی دهان باز کرد و جهان از چمدان مان ریخت !... 👤افسانه سعدی خانی
HoMe EmaiL ProFiLe MozHgaN