در کوچه قدمهایم را آهسته برمیداشتم..صدای یک پسر بچه مدرسه ای ک مشغول خواندن یکی از سرودهای دهه ی فجر بود مرا ب گذشته ی شیرینی پرت کرد ی آن ک ب خودم آمدم دیدم لبخندی ب یاد اون وقتها گوشه ی لبم نقش بسته ..!!
+تمام مسیر را کودکی بودم در یک جسمی با ابعاد بزرگتر از یک کودک..
برچسبها:
یک فنجان خوابِ شیرین,
حقیقت