فنجون پنجاه و پنجم نوشته بودم مادرها هیچوقت فارغ نمیشن .. شاید تکراری باشه ..9 ماه توو شکمش ذره ذره وجودمون شکل گرفت..از لالایی ها و شب بیداریهاش تا پرستاریهاش.. شبای امتحانی ک استرسش بیشتر از ما بود.. خستگیهاش .. همیشه خیالمون راحت بوده ک اگر کل دنیا برعلیه ما باشه همیشه یکی هست پشتمون باشه.. مادرم چی بگم  از کجا بگم چجوری بگم چطوری میتونم خستگیهاتو بگیرم زحمتهاتو چجوری جبران کنم مادرم.. به چشمهات قسم همه ی هستیِ منی..  دستهاتو میبوسم خاک پاتو میبوسم.. هر چقدر من از مادر شانس آوردم از دختر شانس نیاوردی ..فقط میتونم بگم شرمندتم بابت اینکه نشده زحمتهاتو جبران کنم..اگر روزی صدام ناخواسته رفت بالا بداخلاقی کردم حرف گوش کن نبودم منو ببخش مادرم..

به معنی واقعی کلمه زبونم قاصرِ برای تشکر کردن  ..برای گفتن خوبیهات ...همین اشکها گواه حرفهامِ..

+ چند سالی بود که تقریبا به ی شکل این روز رو به مادر تبریک میگفتیم...آخر شب که برمیگشتیم  خونه یک کیک میگرفتیم و ی کادو که دوساله پیاپی من انگشتر میگرفتم.. دوس داشتم امسال  یک جور دیگه یک برنامه  قشنگتر میچیدم...یک گوشی و سیمکارت گرفتم..شماره ی خودم رو سیو کردم روزت مبارک بهترینم.. گوشی رو گذاشتم خونه خودم از خونه زدم بیرون ..زنگ زدم به گوشی  و مابقی ماجرا..

یکی دو روزه وانمود میکردم این روز و یادم نیس..تقریبا موفق شده بودم.. اولین باره موفق شده بودم غافلگیرش کنم :)

+ آدرس وبلاگ جدید رو همین امروز بهش دادم..منتظر کامنتتم بهترین مادر دنیا...


برچسب‌ها:
یک فنجان خوابِ شیرین, حقیقت
+ تــاریـخ ساعـت به قـلـم الهام |